خرید بک لینک
وقتی منتظر اومدن جواب ویزا بودیم  و از انتظار خسته  و ناامید  از آینده ای نامعلوم حین تماس تصویری گاه باید شاهد سکوتی طولانی و اشکهایش میشدم و غم عالم و دو دلی و چه میشود و هزار فکر همزمان آرامش رو از جانم می برد حالا سه سال است که  از آنروزها گذشته آمده ام این جزیره شبها پدر زنگ میزند  گلوکوم همونموقع که بودم هم یک چشمش رو نابینا کرده بود چشم بعدیش هم  بیناییش  کم با افتادگی پلک شدید که گفته بودند جراحی نمیشه کرد حالا دلش و دلم تنگ شده است در تماس تصویری با دست پلکش را بالا نگه میدارد میگوید پس کی میایی ؟ من قلبم فشرده میشود، ولی میخندم .میگویم کرونا که رفت میام . دقایق اول فقط حرف میزند بعد با دست خوب پلکش را بالا می برد فقط نگاه میکند فقط با آن درصد کم بینایی اش که مانده و هر روز کم سوتر میشود در سکوت نگاهم میکند من بغض میکنم اما میخندم . میگویم مواظب خودت باش  چیزی نمیگوید فقط انگار میخواهد با آخرین نور بینایی چشمانش تصویر مرا تماشا کند و باز میگوید: قبل از مرگم بیا یکبار دیگه از نزدیک ببینمت . 

برچسب: نویسنده: نوید فلاح تاريخ: سه شنبه 6 ارديبهشت 1401 ساعت: 5:11

سه سال پیش  توی همین  روزهای سرد و باد و بورانی فوریه بود که رسیدم این شهر و  تموم شهرهای اطراف رو گشتیم. اون دشتهای زمستونی اما سبز، دریا و ساحلی  خلوت که تموم روز باد شدیدی می وزید.جاده های سبز پرباران روستایی با کلیساهای قدیمی و خونه های ویکتوریایی .تموم وقت حس میکردم وسط سریالهای انگلیسی دو قرن پیش راه میرم با پوششی متفاوت.حالا که به خاطر قرنطینه ملی جایی نمیریم این شبها چند تا سریال قرن نوزدهم انگلیسی که این قسمت از کشور ساخته شده رو دانلود کردم و شبی دو قسمت میبینیم .وقتی ( بازیگر فیلم میگه: من عاشق مردی از سامِرسِت بودم ولی اون رفت با یه زن از گلاستِرشایر ازدواج کرد، ) لبخند قشنگی روی لبهاش میشینه .من فقط این مناطق رو دیدم اما او خصوصیات کلی مردم هرمنطقه رو میدونه. لبخندش آشناست  دقیقا شبیه وقتی که گوشه هایی از تصاویر سریال پایتخت رو بهش نشون دادم، شبیه لبخند آشنایی که وقتی لهجه ی نقی رو میشنوه یا مثلا آهنگ کتولی .سالهای مهاجرت از یه عددی که رد میشه فک کنم همینشکلی میشه جایی هستی که هویت تو نیست اما  وجود داره و نمیتونی نادیده اش بگیری و بخش

برچسب: نویسنده: نوید فلاح تاريخ: سه شنبه 6 ارديبهشت 1401 ساعت: 5:11

صفحه بندی